Spiritual Medicine (طب روحاني)
 

گياهان دارويي و نيايش، هر دو هداياي يزداني هستند كه مي توانند انسان را از رنج رهايي دهند. هر دوي اين مقولات، امروزه در بخش پزشكي جايگزين يا طب مكمل، جايگاهي بس رفيع دارند. همانگونه كه كشاورزي براي رهايي انسان از گرسنگي شكل گرفت، هنر استفاده از گياهان دارويي و نيايش براي درمان نيز براي رهايي انسان، بر ذخيره اي از دانش، پا گرفتند. در حقيقت، فرهنگ بشري در شرايط استرس و تنگناهاي زندگي، آئين هاي نيايشي ويژه اي را تدارك ديده است. از يكصد هزار سال پيش ، انسان در زمان دفن مردگان خود، آئين هاي نيايشي خاصي را برگزار كرده است، اما با وجود نداي جدايي كليسا و علم كه دستاورد مدرنيته بوده است، بر اساس پژوهشي كه در دهة 1990 در آمريكا انجام شد، 25 درصد از آمريكايي ها، ظرف سال گذشته، براي بهبودي بيماري شان دست به دعا برداشته بودند. اين پژوهش نشان مي دهد كه برخلاف نيروي موجود كه تمايل به كنار گذاري مذهب و دعا را در جوامع غربي داشته است، مردم اين جوامع، براي دعا و نيايش در سطح جامعه، ارزش والايي را قائل شده اند.
در يك مطالعه كه توسط كينگ انجام شد، 83 درصد پزشكان اظهار نمودند كه بندرت مسائل مذهبي را با بيماران خود در ميان مي گذارند، با اين وجود، 93 درصد از همين پزشكان معتقد بودند كه در برنامة درماني، مي بايست به نيازهاي مذهبي بيماران نيز توجه نمود.
اكنون در سطح جوامع غربي، گرايش به مذهب و نيايش و ارتباط نيايش و سلامت، شتاب فراواني يافته است. اما متأسفانه در درس نامه ها و پزشكي مدرن، كمتر به اين مقوله توجه شده است، و تنها 008/0 درصد از مقالات اندكس شده در بانك اطلاعات پزشكي مدلاين، به نكات مذهبي و روحاني اشاره كرده اند.
در هر صورت، در هزارة جديد، با رويكردي پسامدرنيته كه با جهان چند فرهنگي و تغييرات پرشتاب خدمات سلامت روبرو است، انديشة مراقبت چند جانبه و هولوستيك در سيستم هاي سلامت و بهداشت كه نيازهاي بيوسايكوسوشال (زيست- رواني- اجتماعي) فرد را تأمين مي كند، مطرح است.
در اين سيستم پيچيده، شايد تا حدي بسيار دشوار باشد كه طب روحاني را نيز جاي داد، اما شواهد و مدارك علمي و پژوهشي كه رو به تزايدند، نشانگر اهميت مذهب و طب روحاني بوده و لزوم ادغام آن را در كلاف پيچيدة سيستم هاي بهداشتي يادآور مي شوند.
بر اساس پژوهش هاي جديد كه در علوم اجتماعي، روان شناسي و پزشكي انجام يافته است، ارتباط تنگاتنگي ميان افرادي كه زمينه هاي قوي از روحانيت و درك عارفانه اي از زندگي بر اساس اصول مذهبي داشته اند، با شاخص هاي برتر سلامت يافته اند. بدين صورت كه، اين افراد كمتر دچار بيماري هاي قلب و عروق، فشار خون، چاقي، افسردگي، اضطراب و نابساماني هاي دستگاه گوارشي شده بودند.
بر اساس اين مطالعات ، يك درك مذهبي و روحاني از جهان، توانسته است فرد را از اثرات مخرب بر روي سلامت كه در نتيجة فراز و نشيب هاي زندگي حاصل مي شوند، محفوظ دارد.
زندگي در جوامعي كه افق هاي پرمعناي روحاني از حيات داشته اند، در مقايسه با جوامع فاقد اين شاخص ها، داراي مرگ و مير كمتري بوده اند.
اعتقادات مذهبي در جوامع، ارتباط مثبت با بهداشت روحي و رواني، رضايتمندي از ازدواج و ارتباط معكوس با بيماري هاي روحي، افسردگي، خودكشي، مواد مخدر و مصرف الكل، تخلف و طلاق داشته است. در هر صورت، مذهبي بودن، رابطة مثبتي با اميد به زندگي داشته است.
در يك تحقيق عالمانه كه در سال 1988 توسط باي رد انجام شد، اثر نيايش و دعا برروي 192 بيمار كه در سي سي يو بيمارستان عمومي سانفرانسيسكو بستري بودند بررسي شده، اين افراد توسط برنامه هاي نيايشي كه روزانه براي آنها ترتيب داده شده بود شركت داده شدند و در مقابل 201 نفر نيز كه بصورت تصادفي در گروه شاهد قرار گرفته بودند، جهت مقايسه بررسي شدند. نتايج نشان داد كه افرادي كه در گروه دعا قرار داشتند كمتر دچار نارسائي قلبي، ذات الريه، ايست قلبي و كمتر نياز به مدّر، درمان آنتي بيوتيكي و دستگاههاي مصنوعي تنفسي داشتند.
به نظر مي رسد كه اثرات دعا از طريق مسيرهاي فيزيولوژيك روان شناسي و روحي بصورت منفرد يا در يك تركيب غامص، اعمال مي شود. بر اين اساس، سودمندي هاي نيايش نشان داده شده است كه تغييراتي را روي سيستم هاي نور و ايمنولوژي (عصبي- ايمني)، قلب و عروق و عضلاني اسكلتي ايجاد مي كند كه موجب ارتقاء سلامت و ايجاد تندرستي، آرامش روحي و رواني، افزايش مهارت و توانايي هاي مقابله با استرس و افزايش احساس معنا، اميد و احساس نزديكي عميق با ملكوت مي شود.
حضرت آيت الله بلادي بوشهري، اهميت نيايش و دعا در سير درمان و چگونگي پيش آگهي بيماري را نيز در فصل اول تذكره البيب في ملاحظات الطبيب يادآور مي شود. آن بزرگوار از پيش آگهي مطلوب بيماري كساني كه اهل عبادت هستند در رساله خود ذكر نموده است. از ديدگاه اين حكيم روحاني، افرادي كه با عبادت و ذكر خداوند تجانس داشته و سحرخيز بوده و تلاوت قرآن را در برنامه زندگي خويش جاري داده اند، با مكانيسم هاي ويژه اي از بهبودي سريع تر بيماري با راهنمايي هاي طبيب برخوردار مي باشند و با ذكري از معصوم كه مي فرمايد نماز شب درد و مرض را از بدن طرد مي كند، به ترسيم اتحاد روح و بدن و چگونگي تقويت اين اتحاد با مدد دعا چنين از معصوم ياد مي كند كه مردن مردم به سبب گناهان آنها بيشتر است از مردن آنها به اجل خود؛ يعني گناهان، مرگ را به انسان نزديك مي كند و اتحاد روح و بدن را تضعيف مي نمايد. در هر صورت، او توجه طبيب را به ملاحظه چگونگي تمايلات مريض سوق داده است. زيرا بر اساس دلايل و تجربياتي كه مي شمارد، مي نويسد كه چنانكه بيماري اهل عبادت بوده و از معصيت دوري مي جسته است، درمان وي توسط طبيب سهل و روان است.
از پزشكان برجسته تمدن اسلامي كه به كندوكاو در نفس انسان در صحنه طبابت پرداخته است؛ طبيب روحاني زكرياي رازي است.
ابوبكر محمدبن زكرياي رازي بزرگترين پزشك كلينيكي جهان مي نويسد: طبيب جسم بايد طبيب نفس باشد. از اين رو، سيماي پزشك را سيماي روحاني مي بخشد و در رسالة A«طب الروحانيA» خود او به اندرزگوي اخلاق مبدل مي شود و دوباره در ساختاري علمي از واكنش هاي سايكوسوماتيك سخن گفته و درمان هاي خود را ارائه مي دهد.
او طب روحاني را در برابر طب منصوري خود قرار داده است و در آغاز طب روحاني مي گويد، اين كتاب را الطب الروّحاني ناميدم تا قرين كتاب المنصوري باشد در طبّ جسداني. كتاب طب منصوري داراي شهرت بين المللي است، ولي طب روحاني او اخيراً مورد توجه دانشمندان قرار گرفته است. دكتر مهدي محقق، استاد برجستة تاريخ طب كشور كه در فيلادلفيا در مورد اين رساله سخنراني مبسوطي ايراد نموده اند، در توضيح كلمة طب روحاني مي نويسد: A«براي توضيح بيشتر در كلمة طب روحاني، ناچاريم كه مقدمه اي را ذكر كنيم و آن اينكه پيشينيان معتقد بودند كه همچنان كه بدن صحت و سقم دارد، يعني داراي تندرستي و بيماري است، همچنين روح انساني و نفس آدمي هم دچار بيماري مي گردد و همچنان كه وقتي بدن عليل شد بايد به پزشك جسماني مراجعه بكنيم و تحت درمان او خود را مداوا سازيم، آن كسي هم كه از نظر روح و نفس بيمار است، او هم محتاج است كه به يك طبيب و پزشك روحاني، كه روح و نفس او را درمان بكند رجوع نمايد و از آنجايي كه نفس و بدن ما هر دو در يكديگر تأثير دارند، گاه اتفاق مي افتد كه بيماري روحي منجر به بيماري جسمي هم مي شود. از اين جهت هر كس بايد توجه به بيماري روح خود داشته باشد و در مواقع مقتضي به طبيب روحاني مراجعه كند A».
به نظر نمي آيد كه تا آن زمان كتاب قابل توجهي در اخلاق را بتوان با طب روحاني رازي مقايسه كرد. كتاب طب روحاني رازي مورد توجه برخي از دانشمندان اسلامي قرار گرفته است، چنانكه دانشمندي به نام ابن جودي كتابي نوشته است و به نام الطب الروحاني و اوهم تقليد رازي كتاب خود را آراسته است.
كتاب طب روحاني مورد توجه و عنايت خاورشناسان بوده است، چنانكه دي بور، مستشرق هلندي در سال 1920 مقالة كوتاهي دربارة آن نوشته و بعضي از آن را به زبان هلندي ترجمه كرده است و در سال 1950 بوسيلة آربري، استاد دانشگاه كمبريج، به زبان انگليسي ترجمه شده است.
طب روحاني رازي، غايتش اصلاح اخلاق نفس است. در فصل دوم اين كتاب به سركوبي هواي نفس و جلوگيري از اميال اختصاص يافته و چنين آمده است؛
A«مي گوئيم: از ميان اين بنيادها آنچه براي نيل به مقصود ما در اين كتاب مهمتر و والاتر و سودمندتر مي باشد سركوبي هوي است و مخالفت با طبع هايي كه در غالب موارد پيش مي آيند و ورزش نفس براي وصول اين منظور و برانگيختن نفس بسوي هدف.A»
اينك راه تحصيل اين فضيلت- يعني سركوب كردن هوي و مخالفت با آن - را ياد مي كنم. زيرا همانا عالي ترين و مهمترين فضايل است و وضع آن نسبت به تمامي قصد ما در اين كتاب همچون وضع عنصر است در برابر مبدأ.A»


 


شفادرحرم حضرت رضا(ع)


شفايافته: حميدرضا ثابتى
بيمارى: سرطان، نارسايى کليه و لکنت زبان
اگر تنهاترين تنهاها شوم، بازخدا هست. او جانشين همه نداشتنهاست، نفرينها و آفرينها بى ثمر است. اگر تمامى خلق گرگهاى هار شوند و از آسمان هول و کينه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستى ، اى پناهگاه! تو مى توانى جانشين همه بى پناهى ما شوى و يار همه مظلومان دردفهميده دردکشيده دردديده.
تو مى توانى به وفاجانم را بگيرى و به وفا عمر دوباره ام دهى . هستى ام از تواست، اى آن که هستى ام دادى و آغازيدن را در آغازى نو، بى هيچ ترديدى در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتى که تو مهربانترين مهربانانى ، و اکنون در آغاز عمر دوباره ام عزيزى مهربان خود را همچون صاعقه برجانم زد، و من در برق آنـخود را به چشم ديدم! قلمى به رنگ خورشيدـبه دستم داد و قلمم را که به رنگ سياه بود، از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ايمانم را نوشتم و ... همين.
درود بر تو اى وارث آدم برگزيده خدا!
درود بر تو اى وارث نوح نبى خدا!
درود بر تو اى وارث نوح ابراهيم خليل خدا!
درود بر تو اى وارث موسى کليم خدا!
درود بر تو اى وارث عيسى روح خدا!
درود بر تو اى محمد(ص) حبيب خدا!
درود بر تو اى ضامن آهو!
شمس الشموس!
امام رضا(ع)!
وجودم تنها يک حرف است و زيستم تنها گفتن همين يک حرف.
حرفى شگفت، حرفى بى تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه هاى بى قرار آتش است، و کلماتش هر يک انفجارى را به بند مى کشند.
کلماتى که شالوده روح و مذهب و انديشه و ادب و زندگى و سرنوشت و سرگذشت من و ماست.
کلماتى که ساختار يک حرفند،
و حرفى که يک داستان است،
داستان مستند يک اسير، اسيرى که در ازاى عمرش به انتهاى جاده خويش رسيده بود.
اسيرى که دنيا با همه جاذبه اش در قالب گور سردى ، داستان تکامل خويش را به پايان مى رساند،
اسيرى که تصورش چهره کريه سرطان بود وارغنونش کوس رحلت.
آرى تنها يک حرف، حرفى به بلنداى همه تاريخ ... اعجاز امام رضا(ع).
در اين نوشته تمام کوششم اين است که اعجاز مولايم على بن موسى الرضا(ع) را آن گونه که بود و بر من گذشت بازگو نمايم، هرچند واقفم که ادعايى است محال و کوششى است عبث.
شب چنان بر عالم نشسته بود که گويى هيچ گاه برنخواهد خاست، و از ازل در همين جا نشسته بوده است. هرگز نه ديروزى بوده و نه فردايى خواهد بود. و من همچون شبى که در کوهستانهاى ساکت، صحراهاى به خواب رفته و پروانه هاى نوميد، قبرستانهاى عزادار و شهرهاى آلوده، سراسيمه و هراسان همه جا را بى هدف پرسه زند، زندگى مى کردم. رؤياى گيج و گنگ و خيال آميزى بود، به روى همه چيز حريرى از مرگ کشيده شده بود. حريرى سياه که روزهاى شومى بود ... آه نمى توانم وصف کنم، همه جا شب بود. نه، همه چيز شب بود.
يادم نمى رود آن اولين روزى را که با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به اين دکتر و آن دکتر مراجعه کردم، آن شب به خصوص، پزشک بعد از ديدن آزمايش، در گوش پدرم زمزمه اى کرد که انعکاس نجوايش از زبان ناباورانه با، کلمه سرطان آقاى دکتر ... به گوش من رسيد و از آن شب، ديگر همه چيز برايم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هايش در من به خاموشى گراييد. احساسم را نمى توانم بگويم، چرا که قلم بيچاره من با آن احساس بيگانه است. آه، آن شب آغازى ديگر بود.
همه چيز رنگ باخت و دنيا و زيبايهايش ذره گشتند و در ظلمت شبهاى من فراموش شدند. آغاز دردهايم بود، شب مرّگى هايم جان گرفتند، هر شب گويى همه سردى اش آغوش مى گشود و به سراغم مى آمد، با نفسهايم مى آميخت، در بسترم بى خيال مى نشست و سرود مى خواند. گاه گرمم مى کرد و گاه آغوش مى گرفت و از سردى تنها شدن کبودم مى کرد.
مى رفت و مى آمد و حضور خويش را در چشمان ملتهبم به وديعه مى گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناک اين سايه موهوم، گرمتر مى شدم، داغتر مى شدم، شعله مى گرفتم و مى سوختم. گاه طنين صدايم گريه آلود مى شد و مى گرفت، و از فشار هيجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته مى شد و ناگهان همچون پرنده اى که تيغ بر گلويش مى فشردند، به شتاب فريادى بر مى آوردم و معصومانه نقش بر زمين مى شدم و لحظه اى از دنياى شب پرست دور مى گشتم و هيچ کس و هيچ چيز را نمى ديدم حتى مرگ را.
دقايقى متمادى از شب مى گذشت و من پس از گذشت زمانى که نمى فهميدم چقدر بودـآه چه زمان خوبى !ـآرام آرام چشم مى گشودم. چشم به جمع عزيزانم در آن چهره هاى نگران. جز قطره هاى شفاف اشک و خوناب هيچ نمى ديدم، شنيدن زمزمه هاى قطره هاى عرق بر پيشانى ام گواه حضور مرگ بود و قطره هاى اشک بر سيماى عزيزانم، اندوه عظيمشان بود بر تکرار رسالت شبهاى من.
سرطان در همه اندامهايم ريشه دوانده بود، هجوم سلولهاى سرطانى به مغز، نشانگر دفن آخرين بقاياى اميد از سراى ماتم زده دل خانواده ام بود درد بيداد مى کرد. شبها بر تن بى رمق من بيشتر سنگينى مى کردند، گذشت کند زمان، قرابت مرا با مرگ بيشتر مى کرد، و هر چه خانواده ام سعى مى کردند باور مرا بشکنند، رسالت عميق شبها نمى گذاشت. ديگر چشم به راه خورشيد نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناک استخوانهاى تحيفم مدفون شده بود و از او جز گورى بى جان نمانده بود؛ گورى که در زير ضربه هاى وحشتناک صدها داروى افيونى و به ظاهر ناجى ، با زمين يکسان شده بود، و چنان هموار که از زمين قبرستان، همه خواستنهاى دوران بلوغم و جوانى ام نتوان بازش شناخت. درهاى وحشت يکى يکى به رويم گشوده مى شد.
با اولين برق گذاشتن و شيمى درمانى ، خيلى زود يافتم که اين شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشى ندارند. آه! چه نقمتى ! و آن شد که خواستند، ديگر هيبت آدميزاد هم نداشتم، چيزى بودم مثل پوست کشيده شب، حس مى کردم مرگ انتقامجو، مرا، که به آغوش پر از مهر همسرم و اشکهاى بى پناه مادرم و دستهاى پر عاطفه پدرم پناه برده بودم مى جويد، و من دور از چشم هاى وحشتناک مرگ، خفته در آغوش پر آرامش يأس، از يقينى سياه برخوردار بودم، و من که روحم هرگز تاب بى قرارى نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من که چشمان غم زده ام همواره چون دو کودک گم کرده مادر، سراسيمه و پريشان به هر سو مى دويدند، نمى توانستم به در خيره بمانم که کسى بيايد.
دلم چنان بر ديواره ناتوان سينه ام به خشم مى کوفت که هر لحظه گويى خواهد شکست. همواره بيم آن داشتم که ضربه هاى خطرناک اين جانور خشمگين از درون بر ديواره هاى لرزان اندامم چنان فرود آيد که ستونهاى نا استوار استخوانهايم را خرد کند. احساس مى کردم بايد با عجز و بيچارگى بر آستانه وحشت شبهاى مقتدر زندگى ام به التماس بيفتم و عاجزانه از او بخواهم رهايم کند. بخواهم شب برود، اما شب نمى رفت. شب نمى رود، کاش برود.
نمى توانم آن شب ها را به ياد آورم و اين چنين ساده از کنارشان بگذرم. نمى دانيد با جان من چه کردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبرى نبود. يادم مى آيد کليه ام را از دست داده بودم. حالا ديگر سرطان تنها حامى شب نبود که مرا به بازى مى گرفت، جسدى شده بودم که تنها نفس مى کشيد. مرا به آن طرف مرزها بردند، آمريکا، اما آن جا هم همان داستان خيمها بود و شب ها. جنس شب از شب بود، و مرگ همان بى عاطفه شب هاى غربت من.
من تنها اسير شب بودم، اما بعد از جواب پر ابهام و نوميد کننده دکترهاى آمريکايى ، گويى همه عزيزانم چونان من مسافر غم زده کاروان اشباح شب شده اند، و اين چيزى نبود که در آن شب هاى غم زده بتوان تحمل کرد. کوله بارسه سال حسرت و غم و رنج و درد، ديگر بر شانه هاى نحيفم سنگينى ميکرد. من از هر چه اين کوله بار را به زخم مى کشيد و سنگينترش مى کرد هراسان بودم، و اين نوميدى بهترين و صبورترين خداوندان بودنم.
کوله بارى را واژگون کرد، آخر راه بود. شب ها ديگر آرام آرام زمزمه لالايى خويش را از پنجره هاى باز خانه مان تجربه مى کردند. همه چيز بوى هجرت مى داد، همه جا ناقوس مرگ پيچيده بود. ديگر مرگ بازى خويش را تمام کرده بود و دست بيعت به سويم مى گشود. باور اين حقيقت چهره اى خاص داشت. مادرم با چشمهاى باران زده در آغاز شبى به سراغم آمد.
در چهره اش آرامشى خاص بود. ديدگانش آتش خورشيد فراموش شده را تداعى مى کرد و صحبتش بوى سپيده مى داد. مرا مهمان کردـمرا به صبح نويد داد. گفت: به جايى بروم که آن جا شبهايش چون روز روشن است. گفت به جايى بروم که شب ندارد. گفت به جايى بروم که خورشيدى به وسعت همه جهان آن جا مى درخشد و ... حرفهايش قشنگ بود. دلم براى خورشيد تنگ شده بود.
گويى دلکش ترين سرودها را در نمايش روز شنيدم و جاذبه سرودها و جادوى غزلها مرا به سوى حرم مى خواند، جايى که مادر از آن مى گفت: به نيروى عشقى که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسايى ها که درخلوت خويش در آن شب هاى وحشتناک ورزيده بودم و به اعجاز ايمانم، به آن آستان پاک پاى نهادم. سى روز مقيم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. کشيده همچون آرزوى نازک همچون خيال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشيد.
کاشى ها لاجوردى ساده و بى ريا، به رنگ نيايش، به رنگ آسمان، در چشمان اشک آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال به روى کوه ابوقبيسـساده لاجوردى متواضع، اما نه از خاک آجر و کاشى ، از اخلاص؛ و رنگش به رنگ نخستين طلوع در نخستين روز آفرينش. رواقهاى بلند و سرستونهاى زيبا و کاشى هاى براق و چلچراغهاى گرانبها و زمينهاى فرش شده تميز و شسته و نورى که صحن را در پرتو نرم و روحانى خويش جلوه پر صفاى سپيده داده است، و در کنار ديوارهاى آن « خيال و آرزو و اميد، خسته از دويدنهاى بسيار با چهره اى روشن از لبخند توفيق و زيارت به خواب رفته اند. فضايش نزهتى از ارواح بهشتى است.
نيمه هاى شب به خواب رفتم، در عالم رؤيا، صدايى مهربان مرا به خود آورد. صدايى که دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم، برخيز و برو. تو شفا يافته اى .
باورم نمى شد، به خود آمدم، هيچ دردى در خود احساس نمى کردم و بدون اينکه زبانم بگيرد مدام آقايم را صدا مى کردم و مى گفتم: السلام عليک يا على بن موسى الرضا(ع)


http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=152